دوستان خوبم من به دلیل یه مشکل کوچولو که برام پیش اومده شاید نتونم
به وبلاگ بچه هایی که واسم ردپا میذارن سر بزنم
.
اما قول میدم وقتی اومدم بیام وبلاگ تک تک تون و حسابی جبران کنم
.
در ضمن از همه دوستانی که به یاد من هستند تشکر می کنم
.
خیلی زود بر میگردم 










در پرتگاه خیالم آواره و تنها
ویرانه و سرگردان در آرزوی یک معجزه
هیچکس صدایم را نمی شنود
نمی دانم به جرم کدامین گناه مرا به مسلخ می برند
اما خوب می دانم که من تنها قربانی این خیالم...

















































تنهایی نابودی نیست!
تنهایی سکوت جذاب بین دو نت موسیقی است
تنهایی
وقفه ی بی دغدغه ای است
در مغاک زمان
که همچون باران
آرام و صبور
پر می دهد جایی دور
افکار آشفته پریشانان را
یا آنکه می پراند از خواب
ذهن خوشحالان و خوشخوابان را ...








چه زیبا در گذر است
بی آنکه به من و تو بنگرد
می گذرد می گذرد می گذرد
اما الان که به گذشته می نگرم
زمان را در معنایی مجهول می یابم
بی آنکه به گذر عمر بنگریم
چشمانمان را به زمان دوخته ایم
اما ... زمان ... می گذرد می گذرد می گذرد ...

می دانم روزی با تن خسته و خیس ،
سوار بر قطرات درشت باران
بر ناوادنهای چشمم فرود
می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود
و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه
می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم...
خود را آویزان بر لبه چاه می دید . هر چی داد می زد کسی صداش رو نمی شنید .
یک لحظه به خودش آمد و در دل گفت : حتما باز دارم خواب می بینم .
چشمهایش را آرام بست دستانش را رها کرد .
اما این بار دیگر خواب نبود .
و برای همیشه به خواب فرو رفت 
در عالیترین مقامات و مراکز روحها ثبت شد تا آنجا که دلها کانونی شد
از احساسات او و بردن نامش اشک ها را جاری می سازد .
خدا می داند که چند هزار تن اشک مانند گلاب از گل گرفته است .
چون پیام رسان حقیقت بودند . چون پیام آنها دل آشنا و فطرت آشنا بود.
چون سخن من و ما نبود . سخن خدا و مردم بود ...

میگن همه چیز با نگاه شروع میشه ...
و من میگم ...
همه چیز با نگاه تمام میشه !!!

دستانش داشت از سرما کرخت می شد . با اونکه تابستان بود و آفتاب تو آسمون .
قلبش به تندی می زد . نگران بود که هر لحظه صاحبش بیاد .
یهو یه صدایی به اون مرد یخ فروش گفت : فروختی ؟؟؟
گفت : نخریدن . تمام شد ...
هنوز زمستان است . نقطه سر خط
آن بيرون برف مي بارد. نقطه سر خط
دلم تابستان دست هاي تو را ميخواهد ... اينجا همان خطي است كه ديگر نقطه نمي خواهد!
با قدم های من راه می رود
مردی که دستانش را
در جیب بارانی اش جا گذاشته
و چشمانش را پشت قاب یک عینک
و به هرکس که می رسد
سرتکان میدهد
و هر گاه که با نام کوچک من صدایش می زنند
برمی گردد
و همیشه پشت در یادش می افتد
کلید را در جیب بارانی من جا گذاشته
و مرا در خیابان...
واي نمي دونين براي اولين بار كه ديدمش چقدر ازش خوشم اومد . قدي كشيده ،
اندامي لاغر و ظريف . مي خواستم اونو براي هميشه براي خودم نگه دارم . اما يه
شب كه حس شاعريم فوران كرد اون رو گرفتم و بردمش کنار میزم و شعله ورش کردم . وقتي يه يك ربع
سپري شد ، قد بلندش تا كمرش رسيد ، ديگه از اون شمع قد كشيده خبري نبود...
تنها در گوشه ای از اتاقم قلم آبی ام را برداشتم تا بنویسم .
نوشتم تا شاید دل بکنم . نوشتم تا دور شوم . نوشتم تا بفهمم
که زندگی زشت تر از آن است که زیبا جلوه می دهد ...
بارون شدید می باره . من زیر چتر روی تن خیس خیابون قدم می زنم . یادم می یاد
چهار سال قبل با تو همین جا قدم می زدم . اون موقع چتری روی سرم نبود ولی
صورتم از حالا خشک تر بود ...
اسکناس هزار تومانی را روی زمین دید و اون رو برداشت .
در این حین مردی به سمت او آمد و پرسید : شما اینجا اسکناس هزاری ندیدید؟
او گفت: ابدا و به شدت انکار کرد . مرد تبسمی زد و گفت :
شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید ...
زل زده بود . با اون چشمای معصومش همش اونا رو تعقیب می کرد . چه
زیبا بود بازی پدر با دختر کوچولویی که صدای خنده اش فضا رو پر کرده بود .
احساس کرد کم کم آسمون دلش داره ابری می شه .
آروم چشماشو بست و رویا شو سپرد به دست باد ...

